تا بسته شکلات واسه بچه‌ها گرفتم ۲ تاشو دادم دست کیانا که مثلا واسه داداشش نگه داره تا برسیم خونه (من ساده رو بگو جون خودم) بعد که رسیدیم خونه یک ساعتی‌ گذشته میگم شکلات داداشتو بده میگه مامان همش ریخت رو زمین میگم عیب نداره همونا رو بهش بده زده زیر گریه میگه من تصادفی اونا رو خوردم فقط مال خودم مونده اونا رو هم نمیدم به کسی

یاشار داره میره پیش بابا

حسابی کلافم

گریه میکنی

گریه میکنم.آرومت میکنم و میدونم یه میگرن چند روزه مهمونمه

روزهای سخت سخت هم یه روزی تموم میشه کودکم

 مدتی تحمل کن

اولین کتاب طولانی

از یاشار کم حوصله که حوصله نمیکرد حتی یکی‌ از کتابهای والت دیزنی رو هم بخونه که ۲۰ تا صفحه داشت بعید میدونستم که بشینه و یه کتاب ۲۰۰ صفحه ای رو تموم کنه.یه روز اومد خونه و گفت که یه کتاب از کتاب خونهٔ مدرسه گرفته و تا الان ۲۰ تا صفحشو خونده و کلی‌ هیجان زده بود که چقدر کتاب خوبیه و نمیتونه از خوندنش دست بکشه.می‌تونستم هیجانش رو بفهمم.منم از وقتی‌ که دیگه می‌تونستم کتاب بخونم درست حسابی‌ یعنی‌ ۹ سالگی معتاد شدم به کتاب خوندن.یه درخته توت توی حیاط خونه داشتیم که جای من روی اون درخته توت بود و چون دست کسی‌ بهم نمیرسید ۳-۴ ساعتی‌ واسه خودم با کتابم حال می‌کردم.تو این ۳ روز دقیقا همون هیجان رو توی یاشار دیدم.قرار شد وقتی‌ که اولین کتاب طولانی زندگیش رو تموم کرد جشن بگیریم و براش کیک درست کنم.امروز صبح با هیجان اومد گفت که تموم کرده و چون زودتر میخواسته تموم کنه صبح چند ساعت زودتر از من بیدار شده بود که کتابش رو تموم کنه که وقتی‌ مامان از خواب بیدار شد دیگه موقع کیک باشه.منم ازش با اولین کتاب طولانی عکس گرفتم و کیک درست کردیم و یه جشن کوچولو گرفتیم.امروز هم یکی‌ از اون روزا بود که همیشه یادش میمونه.........

مرا به خاطر بسپار

ترانه‌ام را به خاطر بسپار، صدای من همیشه اینگونه نمیماند

سلام به همگی‌

دیروز کلاسه شنای بچه ها  تموم شد ترم اولشون البته.یاشار رفت ترم ۲ و کیانا به خاطره اینکه نمیتونست سرش رو زیر آب نگاه داره ماند توی ترم  ۱.البته کیانا با من کاملا راحت بود و این کار رو میکرد حتا با هم تمرین که میکردیم میرفت زیر آب و از زیر پای من رد میشد اما با مربی‌ نمیدونم چرا نمیتونست شاید هم به قول یه نفر هنوز به مربیش اطمینان نداره.برای بچه ها یه مهد خانگی پیدا کردم و ۳ تائی‌ رفتیم  و اونجا رو دیدیم کلا با مهد خانگی زیاد موافق نیستم چون اون حوصله ای رو که باید به خرج بدن نمیدن اما خوب فعلا با توجه به بی‌ ماشینی من این از همه نزدیکتر بود و برای هردوشون جا داشت از ماه اکتبر من میرم کالج و اینها هم می‌رن مهد.

یک روز که داشتیم از کلاس شنا برمیگشتیم کیانا و یاشار قرار شد مسابقه بدن که هر کسی‌ زودتر رسید برنده هست خوب مسلما یاشار سریع تر دوید و داشت برنده میشد کیانا گفت:

who ever wins is the loser

مامان جون هر کی‌ برندo بشه بازنده هست

به همین راحتی‌ خودشو طبق رگ شیرازیش راضی‌ کرد که دیگه به دویدن ادامه نده

نوشتن یادم رفته مدتهاست دیگه اون حس و حال قبلی‌ رو برای نوشتن ندارم.یه زمانی‌ هر شیرین کاریه بچه ها موضوعی بود واسه آپدییت کردن این وبلاگ.اما گرفتاریهای زندگی‌ جدید به قدری مشغولم کرد که حتا گاهی شیرین کاریه اونها رو هم نمی‌بینم.چند ماه به شروع کلاس هام مونده و چند ماه وقت دارم که کارها رو رو به راه کنم.بچه‌ها رو بذارم مهد.خونه رو ربرواه کنم یه خونهٔ کوچولو با یه عالم وسایل کوچکترین به هم ریختگی از این خونه جنگل میسازه اما خوب ظاهراً برای ۲ ساله آینده باید همینجا بمونم پس چاره ا‌ی جز دوست داشتن این خونه ندارم.بچه ها روزای شنبه کلاس شنا دارند و یاشار از ماه سپتامبر کلاس فوتبال رو شروع می‌کنه دلم می‌خواست کیانا رو هم بفرستم کلاس رقص اما فعلا دیگه وقتی‌ برای این کار نیست مگه اینکه ماشین بخرم که بتونم وقت بیشتری بذارم براشون.کیانا فوق‌العاده شیرین زبون و خوش مشرب و اجتماعی شده و هر جا که میریم همیشه چند نفر هستند که میخوان باهاش حرف بزنند.نمیدونم از کجا این همه لوندی یاد گرفته.بی‌ نهیات مغروره و اگه نخواد کاری انجام بده به هیچ قیمتی حاضر نیست انجامش بده و من از این بابت خوشحالم که مظلوم نیست.دختر نباید مظلوم باشه به نظر من.یاشار هم مثل همیشه مهربونو حساس و مسئولیت پذیر.اما از وقتی‌ که امدیم ونکوور به خاطره دوستای زیادی که اینجا داریم یه مقدار یاد گرفته که از حقش دفاع کنه اما بازم هنوز کامل نمیتونه خودش رو همیشه اول بذاره اکثر موقعها به بقیه بیشتر از خودش فکر می‌کنه.امیدوارم ضربه نخوره.دیگه از چی‌ بگم؟واقعا یادم نمیاد شاید خیلی‌ چیزا که قبلا برام مهم بود الان دیگه نیست.شایدم حوصلم به اندازهٔ قبلا نیست هر چی‌ که هست نوشتنم نمیاد

موفق و کامیاب باشید دوستان

ما ۳ ماه هست که اومدیم ونکوور.اینجا خیلی خوش میگذره

 

 

 

 

                        پاهای کثیف ۲ تا جوجه که دارند دی اس بازی میکنند

عجب فیلمی هستی

طبق معمول همیشه قرار بود یاشار اتاق خوذش رو تمیز کنه. من بهش گفتم که من همه خونه رو تمیز میکنم و تو فقط اتاق خودت رو تمیز کن و اونم قبول کرد.بعذ از ۲-۳ بار بهانه آورذن و از زیر کار در رفتن به بهانه نجات کیانا و کمک کردنش فکر کنم آخر به این نتیجه رسید گه رگ شیرازیش گل کرذه و حوصله کار کردن نداره این شد نتیجه فکر یاشار

ی:مامان جون؟

من:جونم؟

ی:شما گفتی که من اتاقم رو مرتب کنم شما همه خونه رو مرتب میکنی درسته؟

منم خوشحال چه خیالها:آره

ی:خوب اگر قراره همه خونه رو مرتب کنی اتاق منم جزوی از همه خونه هست.

من:

والا من که بچه بودم اصلا به فکرم نمیرسید میشه با سفسطه بافی سر بابا مامانم رو شیره مالید.عجب فیلمی هستی تو ننه حسن


Lullaby, and good night,
With pink roses bedight,
With lilies o'erspread,
Is my baby's sweet head.
Lay you down now, and rest,
May your slumber be blessed!
Lay you down now, and rest,
May thy slumber be blessed!

Lullaby, and good night,
You're your mother's delight,
Shining angels beside
My darling abide.
Soft and warm is your bed,
Close your eyes and rest your head.
Soft and warm is your bed,
Close your eyes and rest your head.

Sleepyhead, close your eyes.
Mother's right here beside you.
I'll protect you from harm,
You will wake in my arms.
Guardian angels are near,
So sleep on, with no fear.
Guardian angels are near,
So sleep on, with no fear.

Lullaby, and sleep tight.
Hush! My darling is sleeping,
On his sheets white as cream,
With his head full of dreams.
When the sky's bright with dawn,
He will wake in the morning.
When noontide warms the world,
He will frolic in the sun.

سلام به همه دوستهای گلم

راستش اصلا توی حس و حال نوشتم نیستم اینروزا.به خاطر بی حوصلگی زیاد تولدی برای کیانا گرفته نشد.سردردهام ذوباره برگشته و من کلافه تر از همیشه.بچه ها بی نهایت شیرین شدند.اما مامان بد حوصله نوشتن نداره.

به نظرتون یه آدم تا چه حد میتونه پست باشه؟

برام دعا کنید پشت سر گذاشتن اینروزها کار آسونی نیست.اما من میتونم.....

پادشاه یاشار

بعضی وقتها یاشار تصمصم میگیره که از اختیارات فرمانروائیش استفاده کنه و مامان رو بشونه سر جاش نمونه:

صبح زود شده و من دارم یاشار رو میبرم مدرسه.یاشار تصمیم میگره که مسابقه دو بگذاره(با توجه به تجربیات قبلی )من تصمیم گرفتم اهسته تر بدوم که یاشار ببره.وسط راه وایسادم و اون دویدو برنده شد.برگشته به من نکاه میکنه میگه مامان جون شما بردی

م:من نبردم هر کسی که زودتر برسه برده.تو زودتر رسیدی پس تو بردی

ی:نه! این مسابقه منه شما نتیتونی براش قانون بگذاری..............

****یک نمونه دیگه:

م:یاشاری ظرفا رو بشور(انتظار نداشتم  ظرفها رو بشوره فقط میخواستم ببینم چی میگه)

ی:من؟من ظرف بشورم؟ خودت بشور

م:من؟ واسه چی من همش ظرف بشورم؟همه کارا با منه.

ی:واسه اینکه شما مامانی        م:خوب که چی؟تو هم پسری.

ی:اکی پس بازی سنگ کاغذ قیچی هر کسی که باخت همون ظرفها رو میشوره

و بازی گردیم و یاشار همش سنگ بود و منم سنگ یاشار به من میگه مامان جون شما قیچی بیار من کاغذ میارم که خودت برنده بشی من ساده هم باور کردم مادر. سنگ آورد و من باختم.

ی:شما باختی باید ظرف بشوری

م:قبول نیست تو به من کلک زدی دوباره باید بازی کنیم( و دوباره هر ۲ سنگ و سنگ)

ی:مامان جون شما قیچی بیار من کاغذ

م:عمرا من دیگه حرفت رو باور نمیکنم (دوباره بازی کردیم و این بار یاشار قیچی آورد و باخت)

م:اکی من بردم.بدو برو ظرفا رو بشور

ی:نه! شما بردی.شما قوی تری پس.هر کسی که قوی تر باشه ظرف میشوره

م:اااا خودت گفتی هر کسی که باخت ظرف میشوره

ی:من این بازی رو توی مایندمmind جنچشchange کردم.چون مسابقه من بود. الان دیگه شما بشور

و هنوز ظرفها توی ظرفشوئی مونده(میگم نشورم شاید یه فرجی شد من بردم یا باختم. نه؟)

http://yaass.blogfa.com/

تربیت

بعضی وقتها پیش میاد که این ۲ تا خواهر برادری به این نتیجه میرسند که تربیتهای مامان کارساز نبوده و باید خودشون دست به کار تربیت هم بشند نمونه:

کیانا شب تب داشت و من خیلی دیر خوابیدم صبح تصمیم گرفتم هیچکدوم از خونه نریم بیرون که هم اونها بهتر بشند و هم من بتونم یه کم بخوابم(زهی خیال باطل) همینطوری توی خواب و بیداری صدای کیانا و یاشار میومد

یاشار:فین کن نمیبینی دماغت پره؟میخوای همینجوری کثیف بمونه؟

کیانا:(در حال گریه)نه نمیهام

یاشار:اه اعصابمو خورد نکن فین کن تا خوب بشی

کیانا :نهههههههههههههههههه

من:یاشار ولش کن مامان

و موضوع تموم شد...........دوباره یه نیم وجب اونورتر

کیانادر حال گریه:نقاشی

یاشار:این سی دی موزیکه. نشون نمیده.نمیشه گذاشتش روی دی وی دی

کیانادر حال گریه:نقاشی(میخواست یه سی دسی موزیک روکه شکل وسایل نقاشی روش بود ببینه و یاشار میخواست بهش حالی کنه که این دیدنی نیست )

یاشار:اصلا من میرم بالا هر جی میگم تو نمیفهمی.

و اومد پیش من خوابید و گفت:من نمیخوام پیش کیانا باشم هی اعصاب ادم روخورد میکنه

من:خوب اون هنوز کوچولوئه.بعضی چیزا رو نمیفهمه.

یاشار:اما من که کوچولو بودم همه چیز میدونستم........و تا ۳ ساعت من رو نصیحت میکرد که چرا همچین حرف بیخردانه ای زدم و بعد اون خوابش برد و من بلند شدم.

 

ای بابا من به کی بگم از این همه برف خسته شدم بابا من ماشین میخوام به جه زبونی بهت بگم آخه خدا جون.خیلی سخته آخه با ۲ تا بچه توی این همه برف راه رفتن.البته کیانا رو اکثر وقتها بغل میکنم اما دمار از روزگار کمرم در میاد.فعلا چند تا عکس داشته باشید من زود برمیگردم

yashar& kina walking along

 

دری و 2 تا شیطون بلاش

من به این نتیجه رسیدم که خیلی من مادر زحمتکشی هستم به جون خودم. میدونید چرا؟

چون هفته دوم کریسمس که بچه ها پیش من نبودند خونه عین یه دسته گل بود.نه جارو نه تمیز کاری هیچی فقط چند بار ظرف شستم اونم فقط چند تا تیکه در حد لیوان و چیزای کوچولو.اما الان............ عین این مرغا که دونه میچینند من مرتب دارم وسایل از روی زمین برمیدارم که نمیدونم اصلا از کجا میاد چون اسباب بازی بچه ها همه توی زیرزمینه به علاوه حداقل روزی ۲ بار جارو کردن.من موندم ظرفشوئی چطوری با این سرعت معجزه آسا پر میشه که خودمم نمیفهمم.همه اینها با وجود این هست که کسی نمیتونه توی سالن غذا بخوره هر کسی چیزی خورد باید بگذاره توی ظرفشوئی و هر کسی مسئول اتاق خودشه حتی کیانا و هر کسی هر چیزی آورد باید بگذاره سر جاش(دست به دلم نگذار مادر).اونوقت جالبیش اینحاست که اصلا پیدا نیست من تمیز کردم حد اکثر ۲ ساعت شاید به اون حالت بمونه بعد میشه عین اولش.بنابر این من به این نتیجه رسیدم که خیلی مامان زحمتکشیم.

کیانا داره دوره ترک پسی رومیگذرونه.با توجه به تجربه ای که از یاشار داشتم فکر نمیکردم به این راحتی با قضیه کنار بیاد یکی ۲ شب بی قراری و یه کم بد اخلاقی و بایکی ۲ شب توی تخت مامان خوابیدن قضیه حل شد حالا اگه باز بعضیها  اینبار هم همه چیز رو خراب نکنند.(کیانا یک سال و نیمگی داشت کاملا یاد میگرفت که بره دستشوئی و دیگه کاملا میگفت که کار داره. یه بار که رفت خونه بابا حالا بماند که چطوری توی دستشوئی خورد زمین  یکی از انگشتهای دستش به شدت ضربه خوردو ورم کرد. از اون به بعد دیگه دستشوئی رفتن به دست فراموشی سپرده شدو مجبور شدیم یکسال دیگه صبر کنیم تا اون خاطره کاملا از یادش بره.الان دیگه چند ماهی هست که از دایپر استفاده نمیکنه.

فوق العاده شیرین زبون و بلا شده.فارسی رو هم بهتر یاد گرفته حرف بزنه اما اکثرا ترجیح میده انگلیسی حرف بزنه.هر چند ما باهاش فارسی حرف میزنیم(بعضی وقتها منم یادم میره)اما زیاد بهشون فشار نمیارم که از زبان فارسی متنفربشند.میدونم به حر حال یه بار بریم ایران راه میفتند.یاشار اما میکس فارسی انگلیسی میگه و من دیگه کلا متوجه نمیشم چون به این طرز حرف زدنش عادت کردم اما بقیه متوجه میشند.

خودم هم یکی ۲ ترم دیگه مونده تا زبان رو تموم کنم و همچنان نمیدونم چه رشته ای بردارم اینقدر که تنوع داره و من هم اطلاعی ندارم. فکر کنم باید یه مشاوره بگیرم. هر چند شنیدم  مشاورها زیاد هم به درد نمیخورند اما به هر حال شاید کمکی باشه.شنبه یکشنبه ها که بچه ها نیستند میرم سر کار.خلاصه خیلی مشغولیم هر ۳ تا.

اگر خارهای راه پاهایم را بیازارد از پای نخواهم نشست

 چشم من به دور دستهاست

شاد و کامیاب باشید دوستان

اینه

سلام به همه دوستان

خوب هستید که؟ما هم خوبیم.همچنان مشغول مثل همیشه.

چند وقت پیش یه شلوار واسه یاشار گرفتم چون چند تا شلوار داشت بهش نشون دادم گفتم ببین چی واسه تولدت گرفتم(البته واسه تولدش نگرفته بودم اما گفتم تیری هست توی تاریکی دیگه مادر جون یهو دیدی نخواست چیز دیگه بخری)اولش کلی ذوق کرده بعدمیگه مامان جون اشکال نداره بگذاریش واسه تولدم اما چون که من اینو دیدم(شونه هاشو بی تفاوت انداخته بالا با یه صورت که عمدا ناراحتش کرده) میگم اکی مامان جون دستت درد نکنه.میبینی من اصلا اون موقع دیگه خوشحال نمیشم.

من: 

اینه بچه های الان بلدند چطوری مادر و پدر رو خام کنند.چقدر هم خوبه اینطوری.من حتی برای کیانا خوشحالترم چون یاشار اکثرا به خاطر اینگه خیلی مهربونه حواسش به همه چیز هست و تا حدی که میتونه سعی میکنه رضایت همه رو جلب کنه اماکیانا نه.کیانا اول و. دوم و سوم به خودش فکر میکنه بعد اگه چیزی اضافه اومد هی حالا شاید به بقیه هم فکر کرد یاشار زیادی مهربونه 

سرحال وکامیاب باشید دوستان

کیانا خودش 2 وجب  زبونش اما...........

کیانای کوچولوی ما دیگه کم کم داره زبون در میاره از همین اول هم تصمیم گرفته با همین نیم مثقال زبون همه رو بشوره بگذاره کنار نمونه:

م:کیانا برو یه بلوز و شلوار بیار بکنم تنت        ک:بیوز شوار

م:آره بدو که سرده               ک:سده؟اکی سده (بعدش تا وسط پله ها عین بچه های مثبت و حرف گوش کن رفته بالا بعدش اخمالو برگشه) حوت بیو

م:ها؟           ک:حوت بیو

م: خودم برم؟       ک:آها حوت بیو  کانا نه

م: بعدش این من بودم که مثل بچه های مثبت و حرف گوش کن داشتم از پله ها بالا میرفتم

زندگی میگذرد

همه چیز مثل همیشه هست.یکسال و چند ماه گذشت و ما هر سه تقریبا به وضعیت جدید عادت کردیم.خوبی زندگی اینه که با همه سختیهاش میگذره.با همه لحظه های سرد و ساکت و غمگین با همه روزهای برفی و انتظار با همه روزهای داغ و گرم تابستون و با همه لحظه های ناب و زیبای خواب یک کودک معصوم.گذشت و من بیشتر به خودم ثابت شدم.

توی چند ماه اول واقعا برام برنامه ریزی برای این بودجه کم خیلی سخت بود میشد که من مثلا به مدت ۲۰ روز هیچ پولی نداشتم و حتی گاهی برای شیر کیانا هم پول نبود.روی کمک کسی هم که اصلا نمیشد حساب کرد همینطور که الان نمیشه.به این نتیجه رسیدم که باید فکر کنم اینها از اول فقط مادر داشتند بگذریم ....اما کم کم یاد گرفتم که میشه زندگی رو گذروند و  این که الان دارم اینها رو اینجا مینویسم علتش شرح مصیبت نیست مینویسم که کیانا و یاشار و هم خودم وقتی که به روزهای آسایش و آرامش رسیدیم قدر ش رو بدونیم و بفهمیم که بهائی برای اون روزها پرداخت کردیم.

یک روز که از دادگاه به خونه برگشتم روز تولد کبانا بود دقیقا همون روز. به قدری توی دادگاه حق من نادیده گرفته شد که اصلا شوک شده بودم.بگذریم که چی شد و چی به من گذشت اون روز تلخ که میتونست یک روز شاد باشه.بعد از اون روز بود که واقعا فهمیدم من تنهام فهمیئم مسئولیت بچه هاکاملا به دوش منه و این وسط  تنها کسی که میفهمید چی شده من بودم.حالم خیلی گرفته بود اون روز و دیگه برای کیانا تولد نگرفتم اصلا فقط یه کیک خریدم که کیانا باهاش عکس بگیره.

بعد از ۱۱ ماه انتظار جا برای بچه ها توی مهد کودک سر کوچه باز شد و من مدرسه رو بالاخره ۴ سال بعد از ورود به کانادا شروع کردم.بچه ها هم از مهدشون خیلی راضی هستند خصوصا یاشار ئ اقا یاشار ما از روز ۳شنبه یعنی ۲ سپتامبر میره کلاس اول.البته این یک قلم رو بابا برای یاشار وسایل مدرسه خرید 

خلاصه که ما همچنان مشغول زندگی هستیم به یاد همه شما دوستهای خوبم هم هستم

دلتون شاد و لبتون پر خنده 

سلام به همه مهربونها

ما خوبیم.سعی میکنیم باشیم

   kiana and her secend summer

 mr yashar

   سال نو همگی مبارک

غیبت صغری

 نبودن این مدتم راستش علت خاصی نداشت.شاید هم داشت نمیدونم یه خورده واسه نوشتن بی حوصله بودم.نوشتن هم یک حس و حال خاصی میخواد که وقتی نباشه نمیتونی بنویسی.من نویسنده خوبی نیستم اما در همین حدی هم که مینویسم باید توی مودش باشم.و همین الان هم که میخوام بنویسم توی این مود نیستم انگار یه جور وظیفه هست که بایذ انجام بشه

یاشار کم کم داره میفهمه چه اتفاقی افتاده گاهی وقتها سوال میکنه و من فقط نمیدونم چی بهش بگم.نه میخوام کسی دیگه رو خراب کنم و نه میخوام غم رو دلش بیادمیمونم به یه پسر بچه ۵ ساله خیلی حساس چی میشه گفت.توی این ۸-۹ ماه خیلی تلاش کردم. با خودم و با یکی دیگه خیلی جنگیدم(چون اون چیزی که براش میجنگیدم بر خلاف میل من بود و به سود یاشار و البته کیانا) که بهش بفهمونم بچه ها وسیله انتقام جوئی نیستند.طول کشید تا بفهمه بچه ها توی این تصمیم گیری دخالتی نداشتند طول کشید تا بفهمه اگر من ازش جدا شدم اما اون هنوز مسولیتهائی در قبال بچه های خودش داره. البته هنوزم مطمئن نیستم که ایا اصلا فهمیده یا نه؟ میدونید مشکل اینه که من نمیتونم و نمیخوام همه چیز رو اینجا بگم وگر نه خیلی راحت بود نوشتن این روزها.اقلا یاشار بعدها میفهمید چی شده.ظاهرا این روزها همه چیز ارزش داره برای بعضیها جز احساس یه پسر بچه ۵ ساله.بگذریم

کیانا کلمه های زیادی یاد گرفته و البته تا یه حدودی تونسته یاد بگیره از خودش دفاع کنه گاهی یاشار ازش حساب میبره حتی.اما به طور کل رابطشون با هم خیلی خیلی خوبه و یاشار خیلی سعی میکنه مواظب کیانا باشه.. گاهی از دیدن رابطشون اینقدر لذت میبرم که فکر میکنم مگه خوشبختی از اینم بیشتر میشه؟یه روز سرم به شدت درد میکرد به یاشار گفتم مامان من میرم یه کم بخوابم(چیزی که واقعا محاله وقتی اونها بیدارند)مواظب خواهرت باش اومدم بیام بالا کیانا گفت ماست میخواد چون چند تا  ماست میوه ای خورده بود برای اولین بار بهش گفتم نه نمیشه!! اومدم بالا تا یه مدت جلوی در یخچال ایستاده بود و گریه میکرد بعد اومد به یاشارگفت ماست.یاشار هم گفت نمیشه چقدر ماست میخوری بسه دیگه که گریه کیانا شدید تر شد.یاشار بغلش کرد بویسدش و گفت sorryکه سرت داد زدم.بعد پتو رو انداخت روی مبل کیانا رو خوابوند و شیشه شیر کیانا رو بهش داد.البته من همه این جریانات رو فقط از طریق صدا دنبال میکردم و تصویر نداشتم اما تو همون حال سر درد شدید باز هم غرق لذت بودم از این رابطه.

  به درخواست خاله خانوم عکس گذاشتیم به درخواستش عوض کردیم.چه میکنه این خاله جون

 

امسال بعد از اومدن به کانادا برای اولین بار هست که بی صبرانه برای ماه صیام(ماه روزه بهائیان)روز شماری میکنم دوست دارم دوباره روزه بگیرم.دلم برای راز و نیاز نصف شب با خدا خیلی تنگ شده.دلم برای دل ضعفه دم غروب و شکستن خواب شیرین دم صبح.دلم برای به خود اومدن تنگ شده.خدایا مرسی که بازم بهم نزدیک شدی.

بعد از ظهرها یه کلاس میرم که در مورد کار توی کاناداست.از توی خونه نشستن بهتره چند تائی هم دوست پیدا کردم که مطمئنم با تموم شدن این کلاس خیلی خیلی دلم براشون تنگ میشه همه قبراق و با نشاط و امیدوار هستند.بیصبرانه منتظرم توی مهد جا باز بشه برای بچه ها و من مدرسه رفتن رو شروع کنم.من اصلا اهل توی خونه نشستن نیستم و این توفیق اجباری چندین ساله که نصیبم شده.گاهی وقتها این بیت شعر مصداق حال منه(البته فقط گاهی وقتها که معمولا چند ساعت و نهایتا یکروز بیشترطول نمیکشه بعدش دوباره میشم همون درنا)

در این دیار خسته کش دیگر بریده نفسم

                                       هر چه تلاش میکنم به آرامش نمیرسم

موفق و کامیاب باشد دوستان

راستی

                     happy valentines day

سلام سلام

امروز صبح همینطور که داشتم جمع و جور میکردم گفتم تیری هست در تاریکی دیگه مادر جون یا به هدف میخوره یا نمیخوره دیگه.۲تا از شلوارهای کیانا و یکی از بلوزهاشو بهش دادم گفتم کیانا اینا رو ببر توی اتاقت.دیدم قشنگ گرفتشون و رفت سراغ پله ها که بره بالا.گفتم یعنی فهمید من چی گفتم بهش؟ یکی از شلوارها همون دم پله ها از دستش افتاد بی اعتنا به راهش ادامه داد.شلوار دوم هم توی پله سوم از دستش افتاد باز رفت وسط پله ها یه کم نق زد که من برم رفتم وقتی دید من پشت سرشم باز به راهش ادامه داد بالا که رسید اون ۲تا رو هم از من گرفت رفت گذاشت توی کشوی اتاقش باورتون میشه کشو رو باز کرد گذاشت توش.چنان قندی اول صبحی توی دلم آب شد که همه ناراحتی های دیشب رو خنثی کرد.خدایا شکرت

 یاشار خیلی از کلمات رو به انگلیسی بهتر میفهمه.یاشار داره با کیانا بازی میکنه هی کیانا رو فشار میده اونم هی نق میزنه یهو میگم یاشااااااااااااار ولش کن استخوناشو شکوندی.یاشار یک اپسیلون لحظه دست نگه داشته میگه:استخونش کجاشه؟(یحتمل واسه این پرسید که همونجا رو بیشتر فشار بده ببینه حالا راستکی میشکنه یا نه)(دور از جون).

پ.ن:یه ضرب المثل هست میگه:یه آدم نادون یه سنگ میندازه توی چاه که صد تا آدم عاقل نمیتونن درش بیارن.حالا شده حکایت من و انرژی که از من صرف میشه واسه کمرنگ تر کردن اثرهای مخرب یه آدم نادون.برام دعا کنید خیلی احتیاج دارم این روزا بهش

یک زاویه از زندگی یک single mom

 اول بگم کلمه single mom رو به این خاطر انتخاب کردم که از هیچکدوم از تشابهات فارسیش و حسی که به آدم میده خوشم نیومد

یاشار میاد بیدارم میکنه طبق معمول همیشه ساعت رو نگاه میکنم میبینم ساعت ۹:۳۰ شده یعنی حدود ۴۵ دقیقه از وقت مدرسش گذشته برف زیادی بیرون جمع شده و من ترجیح میدم نفرستمش مدرسه. میگم یاشاری مامان شما برو پائین صبحونه بخور  تلوزیون ببین تا من بیام.ساعت ۱۱ دوباره از خواب بیدار میشم. تعجبی نداره دیشب تا ساعت ۴ بیدار بودم تقریبا این هفته همه شبها دیر خوابیدم.با ماجرا های جدیدی که هر روز داره برام پیش میاد این که یک هفته به هم ریخته باشم تعجبی نداره.این که توی یک هفته ۶ پوند کم کرده باشم هم باز تعجبی نداره.بلند میشم دوش میگیرم کیانا بیدار شده با عجله شیشه شیرش رو اماده میکنم.آب جوش اومده یه لیپتون میندازم توی بزرگترین لیوانی که دارم میشینم روی مبل و به این فکر میکنم که با این همه برفی که توی پیاده روها جمع شده تکلیف من با این همه کار که بیرون دارم و ۲ تا بچه چیه.یکی از قرارهامو زنگ زدم کنسل کردم و این سومین باره که این کار رو با یک عالمه خجالت انجام میدم.گفتم این بار برام هیچ وقتی نگذارید خودم هر وقت که وقت داشتم زنگ میزنم.اما هنوز ۲ تا کار دیگه مونده که اصلا به هیچ وجه نمیتونم روز دیگه انجامشون بدم یکیش پر کردن فرمیه که دیروز اخرین مهلت ارسالش بود و یکی دیگه گرفتن یک کارت بانکی جدیده چون توی ویکند قبلی رو گم کردم.به عاطفه(خواهر زادم) زنگ میزنم  بعد از چند بار گوشی رو برمیداره و میفهمم که اون هم بعد از مدرسه قرار داره و نمیتونه بیاد.خوب قرار شد تا ۲:۴۰ دقیقه منتظر بمونم که اگه تونست الهه (اون یکی خواهر زادم) رو پیدا کنه بهم زنگ بزنه.کسی زنگ نزد و ساعت ۳ بود با عجله کمی پلو کشیدم برای یاشار و کمی ماکارونی برای کیانا و خودم یه سیب برداشتم رفتم بالا آماده بشم. اومدم پائین کیانا رو آماده کردم و یاشار هم اماده شد.زنگ میزنم به اطلاعات اتوبوس ببینم اتوبوس کی از سر کوچه ما رد میشه ۱۰ دقیقه  وقت دارم و هنوز هیچکدوم لباس بیرون تنمون نیست با عجله میپوشیم و من ترجیح میدم کیانا رو بغل بگیرم چون با کالسکه اصلا امکانش نبود. توی خیابون که میام تازه یادم میفته که اون چکمه ای رو پوشیدم که ضد اب نیست.دیگه وقت ندارم که برگردم عوضش کنم.این بی ماشینی هم عجب دردسری  شده.تا میرسم سر کوچه یاشار ۲ بار میخوره زمین و خوشحالی من از اینه که گریه نمیکنه و خودش بلند میشه و هم دستکش و شلوار ضد آب پاشه. به محض رسیدنمون سر و کله اتوبوس هم پیدا میشه.یاشار توی اتوبوس خواب میره و چون لبه صندلی نشسته من باید با یک دستم اون رو بگیرم و با یه دست کیانا.با یه مکافاتی موقع پیاده شدن بیدارش میکنم.میرم بانک در عرض ۱۰ دقیقه یه کارت جدید توی دستمه.میام از ماشین یک مقداری پول میگیرم.میریم که باز منتظر اتوبوس وایسیم بریم یه جای دیگه و بعد از ۲۰ دقیقه منتظر موندن اتوبوس میاد.لپهای کیانا یخ کرده و قرمز شده ولی خودش خیلی خوشحاله که بیرون از کالسکه هست و از اون بالا همه جا رودید میزنه.چقدر خوشحالم کالسکه نیاوردم هم توی اتوبوسها واقعا جا نبود و هم پیاده روها وحشتناک پر از برف بود.رسیدیم و در اون اداره بسته شده من فرم رو  میندازم توی صندوق دم در(این همه راه اومدم که یک سوال واجب بپرسم وگرنه میتونستم  فرم رو پست کنم) برمیگردیم که بریم باز منتظر اتوبوس وایسیم و من میفهمم چه کار اشتباهی کردم که بر خلاف همیشه جوراب پوشیدم(اصلا کلا از جوراب خوشم نمیاد و نمیدونم چرا امروز پوشیدم) جورابم خیسه خیسه دیگه پاهام داره یخ میزنه اما خوشحالم که یاشار هم بوت پوشیده و هم شلوار مخصوص روزهای برفی.دوباره انتظار برای اتوبوس و باز هم دوباره انتظار برای اتوبوس توی راه یادم میفته یه اون دفعه ای که یاشار باید برای دندونش بیهوش میشد و من باز هم مثل اینبار باید هر ۲ رو با خودم میبردم یاشار که به هوش اومد نمیتونست راه بره اون رو گذاشتم توی کالسکه و کیانا رو بغل کردم یاشار برای یک دستم سنگین بود و کیانا برای اون دست دیگم زیادی شیطون. اما باز هم رسیدیم خونه. هر کدوم از این روزهای سخت فقط باعث میشه که من بیشتر و بیشتر به خودم ثابت بشم و بفهمم توان من از این هم بیشتره .چالشهای زندگی جدید جدا از سختیهاش سازندگیهای بی نظیری داره که شاید اگر نبودند من  معنای راحتی که بعدا قراره نصیبمم بشه و من از الان میبینمش رو هرگز نمیفهمیدم. توی راه یاشار دوباره و صد باره میگه که درخت کریسمس میخواد و من مثل همیشه میگم میخرم برات مامان. اما نمیدونم یه مامانی که ماشین نداره و خودش هم دوست داره درخت کریسمس بخره با یه فروند کالسکه و ۲ فروند بچه چطوری میشه یه درخت کریسمس بیاره خونه از نزدیکترین فروشگاه تا خونه ما کلی پول کرایه تاکسی میشه و توی این روزها یک دلار هم برای من معنا پیدا کرده. شاید هم خریدم نمیدونم چیکار کنم الان.بالاخره به خونه میرسیم و ساعت ۶ شده همینطور که دارم لباسها رو عوض مینکم ۳ تا تخم مرغ میپزم.نصفش رو میدم به یاشار و اون نصف دیگه رو ۲ قسمت مینم واسه خودم و کیانا  سهم کیانا رو بهش میدم و خودم یه لقمه میگیرم.یه سیب برمیدارم میام بالا .سوفی هم روی تلفن و هم توی یاهو پیغام گذاشته...چقدر از بودنش خوشحالم به طور عجیبی با زندگیم قاطی شده  ومن سر خوش از این اتفاق. همدم روزهای تنهائی من اونور دنیاست اما هر روز با منه.توی این دوران واقعا خوشحالم که خدا دوستهای خیلی خیلی خوبی بهم داده که با وجودی که هر کدوم یک گوشه از دنیا هستند اما نهایت سعیشون رو کردند که من رو تنها نگذارند........

در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من

به سوفی تک میدم که بهم زنگ بزنه و میام پای کامپیوتر میشینم و مینویسم :یک زاویه از زندگی یک single mom

                             .
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
!راهی به جز اینم نیست
.
.سکوتم سرشار از ناگفته هاست

 Image and video hosting by TinyPic

یاشار 5 ساله شد

یاشار ما ۲۲ نوامبر۲۰۰۷ پنج ساله شد.عشق مامان تولد ۵ سالگیت مبارک.امیدوارم بتونم مامان خوبی باشم برات.و تو هم همین قدر که الان خوب و گل هستی همینجور بمونی.

امسال حسابی خوش به حال یاشاری شد.و توی ۳ روز پشت سر هم ۳ تا تولد گرفت یکی توی مدرسه.یکی هم بابائی اومد براش گرفت و یکی هم که بقیه رو دعوت کرده بودم.و حسابی توی هر ۳ روز بهش خوش گذشت. کارهای یاشار در ۵ سالگی:

اتاقش رو خودش مرتب میکنه و هر از چندی مامان فقط یه جارو میزنه

خودش میره میخوابه.حتما باید با صدای موزیک خواب بره و اینکه چه نوع موزیکی گوش کنه کاملا متفاوته یعنی از موزیک ملایم گرقته تا راک و موزیک مخصوص بچه ها و قسمت مهم اینه که با صدای موزیک هواب میره.

خیلی حساس و زود رنجه(شاید بتونم بگم این تنها عیب یاشاره که من رو خیلی اذیت میکنه چون وقتی آدم تا این حد حساس باشه حرف دیگران هم زیاد روش اثر داره  و تقریبا آدم به خاطر اینکه قضاوت بدی در موردش نکنند همیشه به حرف دیگران بیشتر از دل خودش اهمیت میده  و من اصلا دوست ندارم یاشار اینجوری بار بیاد الان این مورد زیاد نیست من از آینده میترسم)مثلا دوست نداره وقتی یه حرفی میزنه کسی بخنده(حالا هر چی هم که اون حرف با مزه باشخ شما باید کاملا خودتون رو جدی بگیرید مگه اینکه یاشار اون حرف رو با خنده بگه)این یه مثال کوچیکش بود.مثلا اگه کسی از کلاهش بخنده دیگه نمیپوشه

خیلی حرف گوش کنه و تا جائی که میتونه سعی میکنه لج مامانی رو در نیاره(هر چند بعضی وقتها فک مامان الی رقم میل یاشار قفل شده)

خودش برای مدرسه اماده میشه خودش صبخونه میخوره و کلا کارهای شخصیش رو خودش انجام میده مثل مسواک زدن.گذاشتن ظرف غذا توی ظرفشوئی بعد از تموم شدن.آماده کردن کیف مدرسه و کلی کارهای شخصی دیگه.

اگر با تلفن دوست داشته باشه حرف بزنه قادر هست که ۳ شبانه روز حرف کم نیاره و شما رو پشت تلفن مشغول کنه.اما اگه حوصله نداشته باشه عمرا یک کلمه حرف بزنه.

با یاشار سر و کله زدن از نظر فیزیکی خیلی انرژی نمیبره اما از نظر فکری واقعا انرژی میبره چون همیشه در حال حرف زدنه و باید هم جوابهای قشنگ بگیره.مامان جواب سر بالا داد باید مثل بچه ادم بشینه تا ۲ ساعت نصیحت بشنوه که چرا با یاشار بد حرف زد و اکثرا هم با عذر خواهی مامان ماجرا ختم به خیر میشود.

با کیانا خیلی دوسته و در مقابلش خیلی احساس مسئولیت میکنه.اما گاهی اوقات خیلی هم حسودی مکینه.(بعضی وقتها که دارند با هم سر و کله میزنند من کاریشون ندارم چون نگاه کردن اون صحنه اینقدر باحاله که دلم نمیاد به همش بزنم)

اینم عکس یاشار ۵ ساله مامان

      Image and video hosting by TinyPic

این کیک رو بابائی برای یاشار گرفت.این متن فارسی رو فروشنده کانادائی نوشت.بابائی نوشت گذاشت جلوی اون اون بیچاره هم تمام سعیشو کرد که عین خودش در بیاره.حالا میبینم خط فارسیش هم بد نبوده بنده خدا

    Image and video hosting by TinyPic

اینم یه شیرین کاریه دیگه از شازده یاشار

امروز یه کم سوپ واسه کیانا پخته بودم گذاشته بودم خنک بشه.یاشار خان مامان یک ساندویچ واسه خودشون پیچیده بودند و میل فرموده بودند واسه همین من فکر نمیکردم گرسنه باشه که واسه اونم بپزم.هیچی اومدم توی اتاقم یهو دیدم صدای هورت کشیدن یاشار و ملچ ملوچ کیانا میاد رفتم دیدم یاشار کاسه سوپ رو گذاشته روی میز کنار مبل(الارقم همه اخطارهای جدی و شوخی که روی مبل جای غذا خوردن نیست)اون از توی ظرف میخورد یه چنگال هم داده بود دست کیانای بیچاره کیانا هم طی یک عملیات شاق باید هر سری از روی یاشار رد میشد چنگال رو میزد توی سوپ میبرد توی دهنش(اخی بچه مظلومم)حالا با چنگال بخوای سوپ بخوری این همه راه هم بخوای ببری بیاریش حساب کنید دیگه چه شود.میگم یاشار جون؟به کیانا هم بده میگه مامان جون مگه نمیبینی داره میخوره دیگه چیکارش کنم

به قول دائی امین بچه کلی هم مرام به خرج داده که همین چنگال رو هم داده دست کیانا

 

 

2 تا عکس میشه یه بهانه واسه آپدیت یه مامان تنبل

                                 کیانا در شب هالوین

                            Image and video hosting by TinyPic

   اینم آقا یاشار مرد مامان با یه عالمه تنقلات محصول شب هالوین.اینقدر واسه اینکه ببینه چی بهش دادند عجله داشت که حتی لباسش رو هم کامل نپوشید

(به خدا هر کار کردم این عکسه کوچیکتر نشون داده بشه نشد سایزش رو کم کردم از پهنا و ارتفاعش هم زدم اما هنوزم خیلی بزرگه)

            

         Image and video hosting by TinyPic

نشونه گیری

امروز یاشار انگور میخواست به یاشار که دادم کیانا هم میخواست انگورای ته سبد رو که دونه شده آماده بود بهش دادم خودم از آشپزخونه رفتم بیرون(معمولا واسه این جور چیزا کنارش نمیمونم چون اگه بمونم همه رو میده به من که بخورم)هیچی دیدم صداش نمیاد کلی ذوق کردم که داره انگور میخوره یواشی رفتم از یه جا که منو نبینه ببینم چیکار میکنه.فکر میکنید چیکار میکرد؟ بچه داشت کشفیات میکرد دیگه نشسته بود روبروی یخچال دونه های انگور رو هی یکی یکی نشونه میگرفت واسه زیر یخچال هر کدوم که گل نمیشد میرفت برش میداشت روز از نو روزی از نو. زیر یخچال هم به نظافت کاری هر روزه خونه ما اضافه شد.حالا سوپرمن بیار هی هر روز یخچال جا به جا کنه

امروز کیانا اساسی آشپزخونه رو گل آرائی کرده بود از همه نظر.همینجور که داشتم جمع و جور میکردم که جارو کنم یه مکالمه کوچولو بین من و یاشار پیش اومد بخونید:

م:یاشار جون میدونی چیه؟دلم میخواد یه روزی بیاد که شما ۲ تا اونقدر بزرگ بشید که دیگه اصلا کار اشتباه نکنید!!!!

ی:ولی مامان جون شما خودت گفتی که آدم بعضی وقتها حواسش پرت میشه

م:آره کاشکی یه روزی بیاد که شما دیگه اصلا حواستون پرت نشه!!

ی:but momy it happens to every one.

خوب دیگه با این حساب حتما فهمیدید که من  دیگه بی صدا مشغول تمیز کاری  شدم و دیگه جیکم هم در نیومد.

پ.ن: بعضی هاتون  یک سوال رو پرسیده بودید یه نگاهی به اینجا بندازید بد نیست البته اول واسه بالائی نظر بدیدا