امروز یه کم سوپ واسه کیانا پخته بودم گذاشته بودم خنک بشه.یاشار خان مامان یک ساندویچ واسه خودشون پیچیده بودند و میل فرموده بودند واسه همین من فکر نمیکردم گرسنه باشه که واسه اونم بپزم.هیچی اومدم توی اتاقم یهو دیدم صدای هورت کشیدن یاشار و ملچ ملوچ کیانا میاد رفتم دیدم یاشار کاسه سوپ رو گذاشته روی میز کنار مبل(الارقم همه اخطارهای جدی و شوخی که روی مبل جای غذا خوردن نیست)اون از توی ظرف میخورد یه چنگال هم داده بود دست کیانای بیچاره کیانا هم طی یک عملیات شاق باید هر سری از روی یاشار رد میشد چنگال رو میزد توی سوپ میبرد توی دهنش(اخی بچه مظلومم)حالا با چنگال بخوای سوپ بخوری این همه راه هم بخوای ببری بیاریش حساب کنید دیگه چه شود.میگم یاشار جون؟به کیانا هم بده میگه مامان جون مگه نمیبینی داره میخوره دیگه چیکارش کنم

به قول دائی امین بچه کلی هم مرام به خرج داده که همین چنگال رو هم داده دست کیانا