امروز صبح همینطور که داشتم جمع و جور میکردم گفتم تیری هست در تاریکی دیگه مادر جون یا به هدف میخوره یا نمیخوره دیگه.۲تا از شلوارهای کیانا و یکی از بلوزهاشو بهش دادم گفتم کیانا اینا رو ببر توی اتاقت.دیدم قشنگ گرفتشون و رفت سراغ پله ها که بره بالا.گفتم یعنی فهمید من چی گفتم بهش؟
یکی از شلوارها همون دم پله ها از دستش افتاد بی اعتنا به راهش ادامه داد.شلوار دوم هم توی پله سوم از دستش افتاد باز رفت وسط پله ها یه کم نق زد که من برم رفتم وقتی دید من پشت سرشم باز به راهش ادامه داد بالا که رسید اون ۲تا رو هم از من گرفت رفت گذاشت توی کشوی اتاقش باورتون میشه کشو رو باز کرد گذاشت توش.چنان قندی اول صبحی توی دلم آب شد که همه ناراحتی های دیشب رو خنثی کرد.خدایا شکرت
یاشار خیلی از کلمات رو به انگلیسی بهتر میفهمه.یاشار داره با کیانا بازی میکنه هی کیانا رو فشار میده اونم هی نق میزنه یهو میگم یاشااااااااااااار ولش کن استخوناشو شکوندی.یاشار یک اپسیلون لحظه دست نگه داشته میگه:استخونش کجاشه؟(یحتمل واسه این پرسید که همونجا رو بیشتر فشار بده ببینه حالا راستکی میشکنه یا نه)(دور از جون).
پ.ن:یه ضرب المثل هست میگه:یه آدم نادون یه سنگ میندازه توی چاه که صد تا آدم عاقل نمیتونن درش بیارن.حالا شده حکایت من و انرژی که از من صرف میشه واسه کمرنگ تر کردن اثرهای مخرب یه آدم نادون.برام دعا کنید خیلی احتیاج دارم این روزا بهش
این وبلاگ در مورد یاشار و کیانای عزیزم هست 2 تا گل نازی که خداوند بهم هدیه داد یکی رو 1 آذر 1381 و یکی دیگه رو 2خرداد 1385 امیدوارم براشون مادر خوبی باشم و بتونم اونطوری که لیاقتش رو دارند تربیتشون کنم دعای شما مسلما در این راه کمک خوبیه برای من