اول بگم کلمه single mom رو به این خاطر انتخاب کردم که از هیچکدوم از تشابهات فارسیش و حسی که به آدم میده خوشم نیومد

یاشار میاد بیدارم میکنه طبق معمول همیشه ساعت رو نگاه میکنم میبینم ساعت ۹:۳۰ شده یعنی حدود ۴۵ دقیقه از وقت مدرسش گذشته برف زیادی بیرون جمع شده و من ترجیح میدم نفرستمش مدرسه. میگم یاشاری مامان شما برو پائین صبحونه بخور  تلوزیون ببین تا من بیام.ساعت ۱۱ دوباره از خواب بیدار میشم. تعجبی نداره دیشب تا ساعت ۴ بیدار بودم تقریبا این هفته همه شبها دیر خوابیدم.با ماجرا های جدیدی که هر روز داره برام پیش میاد این که یک هفته به هم ریخته باشم تعجبی نداره.این که توی یک هفته ۶ پوند کم کرده باشم هم باز تعجبی نداره.بلند میشم دوش میگیرم کیانا بیدار شده با عجله شیشه شیرش رو اماده میکنم.آب جوش اومده یه لیپتون میندازم توی بزرگترین لیوانی که دارم میشینم روی مبل و به این فکر میکنم که با این همه برفی که توی پیاده روها جمع شده تکلیف من با این همه کار که بیرون دارم و ۲ تا بچه چیه.یکی از قرارهامو زنگ زدم کنسل کردم و این سومین باره که این کار رو با یک عالمه خجالت انجام میدم.گفتم این بار برام هیچ وقتی نگذارید خودم هر وقت که وقت داشتم زنگ میزنم.اما هنوز ۲ تا کار دیگه مونده که اصلا به هیچ وجه نمیتونم روز دیگه انجامشون بدم یکیش پر کردن فرمیه که دیروز اخرین مهلت ارسالش بود و یکی دیگه گرفتن یک کارت بانکی جدیده چون توی ویکند قبلی رو گم کردم.به عاطفه(خواهر زادم) زنگ میزنم  بعد از چند بار گوشی رو برمیداره و میفهمم که اون هم بعد از مدرسه قرار داره و نمیتونه بیاد.خوب قرار شد تا ۲:۴۰ دقیقه منتظر بمونم که اگه تونست الهه (اون یکی خواهر زادم) رو پیدا کنه بهم زنگ بزنه.کسی زنگ نزد و ساعت ۳ بود با عجله کمی پلو کشیدم برای یاشار و کمی ماکارونی برای کیانا و خودم یه سیب برداشتم رفتم بالا آماده بشم. اومدم پائین کیانا رو آماده کردم و یاشار هم اماده شد.زنگ میزنم به اطلاعات اتوبوس ببینم اتوبوس کی از سر کوچه ما رد میشه ۱۰ دقیقه  وقت دارم و هنوز هیچکدوم لباس بیرون تنمون نیست با عجله میپوشیم و من ترجیح میدم کیانا رو بغل بگیرم چون با کالسکه اصلا امکانش نبود. توی خیابون که میام تازه یادم میفته که اون چکمه ای رو پوشیدم که ضد اب نیست.دیگه وقت ندارم که برگردم عوضش کنم.این بی ماشینی هم عجب دردسری  شده.تا میرسم سر کوچه یاشار ۲ بار میخوره زمین و خوشحالی من از اینه که گریه نمیکنه و خودش بلند میشه و هم دستکش و شلوار ضد آب پاشه. به محض رسیدنمون سر و کله اتوبوس هم پیدا میشه.یاشار توی اتوبوس خواب میره و چون لبه صندلی نشسته من باید با یک دستم اون رو بگیرم و با یه دست کیانا.با یه مکافاتی موقع پیاده شدن بیدارش میکنم.میرم بانک در عرض ۱۰ دقیقه یه کارت جدید توی دستمه.میام از ماشین یک مقداری پول میگیرم.میریم که باز منتظر اتوبوس وایسیم بریم یه جای دیگه و بعد از ۲۰ دقیقه منتظر موندن اتوبوس میاد.لپهای کیانا یخ کرده و قرمز شده ولی خودش خیلی خوشحاله که بیرون از کالسکه هست و از اون بالا همه جا رودید میزنه.چقدر خوشحالم کالسکه نیاوردم هم توی اتوبوسها واقعا جا نبود و هم پیاده روها وحشتناک پر از برف بود.رسیدیم و در اون اداره بسته شده من فرم رو  میندازم توی صندوق دم در(این همه راه اومدم که یک سوال واجب بپرسم وگرنه میتونستم  فرم رو پست کنم) برمیگردیم که بریم باز منتظر اتوبوس وایسیم و من میفهمم چه کار اشتباهی کردم که بر خلاف همیشه جوراب پوشیدم(اصلا کلا از جوراب خوشم نمیاد و نمیدونم چرا امروز پوشیدم) جورابم خیسه خیسه دیگه پاهام داره یخ میزنه اما خوشحالم که یاشار هم بوت پوشیده و هم شلوار مخصوص روزهای برفی.دوباره انتظار برای اتوبوس و باز هم دوباره انتظار برای اتوبوس توی راه یادم میفته یه اون دفعه ای که یاشار باید برای دندونش بیهوش میشد و من باز هم مثل اینبار باید هر ۲ رو با خودم میبردم یاشار که به هوش اومد نمیتونست راه بره اون رو گذاشتم توی کالسکه و کیانا رو بغل کردم یاشار برای یک دستم سنگین بود و کیانا برای اون دست دیگم زیادی شیطون. اما باز هم رسیدیم خونه. هر کدوم از این روزهای سخت فقط باعث میشه که من بیشتر و بیشتر به خودم ثابت بشم و بفهمم توان من از این هم بیشتره .چالشهای زندگی جدید جدا از سختیهاش سازندگیهای بی نظیری داره که شاید اگر نبودند من  معنای راحتی که بعدا قراره نصیبمم بشه و من از الان میبینمش رو هرگز نمیفهمیدم. توی راه یاشار دوباره و صد باره میگه که درخت کریسمس میخواد و من مثل همیشه میگم میخرم برات مامان. اما نمیدونم یه مامانی که ماشین نداره و خودش هم دوست داره درخت کریسمس بخره با یه فروند کالسکه و ۲ فروند بچه چطوری میشه یه درخت کریسمس بیاره خونه از نزدیکترین فروشگاه تا خونه ما کلی پول کرایه تاکسی میشه و توی این روزها یک دلار هم برای من معنا پیدا کرده. شاید هم خریدم نمیدونم چیکار کنم الان.بالاخره به خونه میرسیم و ساعت ۶ شده همینطور که دارم لباسها رو عوض مینکم ۳ تا تخم مرغ میپزم.نصفش رو میدم به یاشار و اون نصف دیگه رو ۲ قسمت مینم واسه خودم و کیانا  سهم کیانا رو بهش میدم و خودم یه لقمه میگیرم.یه سیب برمیدارم میام بالا .سوفی هم روی تلفن و هم توی یاهو پیغام گذاشته...چقدر از بودنش خوشحالم به طور عجیبی با زندگیم قاطی شده  ومن سر خوش از این اتفاق. همدم روزهای تنهائی من اونور دنیاست اما هر روز با منه.توی این دوران واقعا خوشحالم که خدا دوستهای خیلی خیلی خوبی بهم داده که با وجودی که هر کدوم یک گوشه از دنیا هستند اما نهایت سعیشون رو کردند که من رو تنها نگذارند........

در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من

به سوفی تک میدم که بهم زنگ بزنه و میام پای کامپیوتر میشینم و مینویسم :یک زاویه از زندگی یک single mom

                             .
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
!راهی به جز اینم نیست
.
.سکوتم سرشار از ناگفته هاست

 Image and video hosting by TinyPic