زندگی میگذرد
توی چند ماه اول واقعا برام برنامه ریزی برای این بودجه کم خیلی سخت بود میشد که من مثلا به مدت ۲۰ روز هیچ پولی نداشتم و حتی گاهی برای شیر کیانا هم پول نبود.روی کمک کسی هم که اصلا نمیشد حساب کرد همینطور که الان نمیشه.به این نتیجه رسیدم که باید فکر کنم اینها از اول فقط مادر داشتند بگذریم ....اما کم کم یاد گرفتم که میشه زندگی رو گذروند و این که الان دارم اینها رو اینجا مینویسم علتش شرح مصیبت نیست مینویسم که کیانا و یاشار و هم خودم وقتی که به روزهای آسایش و آرامش رسیدیم قدر ش رو بدونیم و بفهمیم که بهائی برای اون روزها پرداخت کردیم.
یک روز که از دادگاه به خونه برگشتم روز تولد کبانا بود دقیقا همون روز. به قدری توی دادگاه حق من نادیده گرفته شد که اصلا شوک شده بودم.بگذریم که چی شد و چی به من گذشت اون روز تلخ که میتونست یک روز شاد باشه.بعد از اون روز بود که واقعا فهمیدم من تنهام فهمیئم مسئولیت بچه هاکاملا به دوش منه و این وسط تنها کسی که میفهمید چی شده من بودم.حالم خیلی گرفته بود اون روز و دیگه برای کیانا تولد نگرفتم اصلا فقط یه کیک خریدم که کیانا باهاش عکس بگیره.
بعد از ۱۱ ماه انتظار جا برای بچه ها توی مهد کودک سر کوچه باز شد و من مدرسه رو بالاخره ۴ سال بعد از ورود به کانادا شروع کردم.بچه ها هم از مهدشون خیلی راضی هستند خصوصا یاشار ئ اقا یاشار ما از روز ۳شنبه یعنی ۲ سپتامبر میره کلاس اول.البته این یک قلم رو بابا برای یاشار وسایل مدرسه خرید
خلاصه که ما همچنان مشغول زندگی هستیم به یاد همه شما دوستهای خوبم هم هستم
دلتون شاد و لبتون پر خنده
این وبلاگ در مورد یاشار و کیانای عزیزم هست 2 تا گل نازی که خداوند بهم هدیه داد یکی رو 1 آذر 1381 و یکی دیگه رو 2خرداد 1385 امیدوارم براشون مادر خوبی باشم و بتونم اونطوری که لیاقتش رو دارند تربیتشون کنم دعای شما مسلما در این راه کمک خوبیه برای من