بعضی وقتها پیش میاد که این ۲ تا خواهر برادری به این نتیجه میرسند که تربیتهای مامان کارساز نبوده و باید خودشون دست به کار تربیت هم بشند نمونه:
کیانا شب تب داشت و من خیلی دیر خوابیدم صبح تصمیم گرفتم هیچکدوم از خونه نریم بیرون که هم اونها بهتر بشند و هم من بتونم یه کم بخوابم(زهی خیال باطل) همینطوری توی خواب و بیداری صدای کیانا و یاشار میومد
یاشار:فین کن نمیبینی دماغت پره؟میخوای همینجوری کثیف بمونه؟
کیانا:(در حال گریه)نه نمیهام
یاشار:اه اعصابمو خورد نکن فین کن تا خوب بشی
کیانا :نهههههههههههههههههه
من:یاشار ولش کن مامان
و موضوع تموم شد...........دوباره یه نیم وجب اونورتر
کیانادر حال گریه:نقاشی
یاشار:این سی دی موزیکه. نشون نمیده.نمیشه گذاشتش روی دی وی دی
کیانادر حال گریه:نقاشی(میخواست یه سی دسی موزیک روکه شکل وسایل نقاشی روش بود ببینه و یاشار میخواست بهش حالی کنه که این دیدنی نیست )
یاشار:اصلا من میرم بالا هر جی میگم تو نمیفهمی.
و اومد پیش من خوابید و گفت:من نمیخوام پیش کیانا باشم هی اعصاب ادم روخورد میکنه
من:خوب اون هنوز کوچولوئه.بعضی چیزا رو نمیفهمه.
یاشار:اما من که کوچولو بودم همه چیز میدونستم........و تا ۳ ساعت من رو نصیحت میکرد که چرا همچین حرف بیخردانه ای زدم
و بعد اون خوابش برد و من بلند شدم.