چند روز پیش رفتیم شهرک نیاگارا اما اصلا نه دیدن آبشار رفتیم و نه جای دیگه.آخه خاله نیلوی گل واسه بچه ها توسط یکی از دوستاش هدیه فرستاده بود رفتیم اونا رو بگیریم.اینقدر ذوق داشتیم که دیگه کلا همه چیزو فراموش کردیم.خاله نیلو یه عالمه کادوهای خیلی خیلی خوشکل فرستاده بود.(نیلو جان واقعا شرمندم کردی عزیزم هیچی نمیتونم بگم چاره ای ندیدم اینجا ازت تشکر کنم )
۲۴ خرداد
امروز دیدم کیانا کم کم داره خودش رو آماده میکنه تازه ۴ دست و پا بره.پنجمین و ششمین دندون هم داره همزمان در میاد.ظاهرا این خانم کوچولوی فسقلی شکموی ما تصمصم گرفته اول بساط خوردن رو فراهم کنه بعد زحمت راه رفتن به خودش بده.قربون اون قد و بالای فسقلی و بلندش برم من. هندونه خیلی دوست داره بر عکس قد و بالای فسقلی و ظریفش خیلی هم خوب غذا میخوره.همچنان هم طبق معمول آروم و خانومه و اگه برنامش روتین و منظم باشه خیلی دختره گلیه.طوری که گاهی وقتها که گریه میکنه من خندم میگیره.جدیدا هر چیزی که شبیه تلفن باشه و بر میداره و چنان بلند و بلند حرف میزنه که آدم چاره ای نداره بشینه نگاش کنه.
مدرسه یاشار این هفته تموم میشه و در عوض مدرسه مامان از ۲شنبه شروع میشه در هر صورت یاشار خوشحاله چون ترجیخ میده بیشتر بیرون از خونه باشه.خیلی خوب میتونه با بچه ها ارتباط بر قرار کنه اما امان از وقتی که یه بچه ای حرفش رو گوش نده میاد خونه و حسابی به جون مامان غر میزنه امروز من داشتم توی آشپزخونه براش تخم مرغ میپختم:
یاشار:اصلا هم دوسش ندارم
من:چیو؟نپزم برات؟مگه خودت نگفتی بپز
یاشار:نه من اون نی نیه رو دوست ندارم(کلا هر کسی جز ادم بزرگا از نظر یاشار نی نی حساب میشه)
من:کدوم؟چرا؟
یاشار:دختره شامری(که البته منظور همون خواهر شامری یکی از همکلاسیای یاشاره) هی هر چی من میگم من بزرگترم هی اون میگه نه من بزرگترم هی من گفتم من بزرگم اون حرف منو گوش نداد منم دوسش ندارم
من:خوب هر کسی یه موقعی دنیا میاد مامان جون مثلا کیانا از شما چند سال کوچیکتره حالا هر چی هم بگه من بزرگم که بزرگ نمیشه و ......... تا یه ۵ مین داشتیم حرف میزدیم که ببینیم چطور میشه این مسئله بغرنج رو حل کرد اخر هم یاشار به این نتیجه رسید که اون دختره فقط تو کلاس خودشون بزرگه و چون تو کلاس یاشار نیست پس اصلا نمیتونه به یاشار هیچی بگه.(اینم از استدلال شازده ما)
میگما یه سوال همیشه من باید به تک تک شما سر بزنم تا شما هم از اینورا بیاید ؟