سلام
تا حالا دیدید حس نوشتن ندارید منم همینجوری شدم.فقط یه گزارش کوتاه از این چند روز
چند شب پیش تولد بابائی بود که سعی کردیم سورپرایزش کنیم اما خودش عصر زنگ زد و گفت چون تولدمه شام بریم بیرون و نتیجه این شد که شام گرفت آورد خونه و سورپرایز هم نشد چون خودش میدونست تولدشه
یاشارم سرما خورده باز مثل همیشه من عذاب وجدان گرفتم نمیدونم چرا وقتی اینا مریض میشند و من کاری از دستم بر نمیاد اینجوری میشم
کیانا چند روز پیش اولین غذاش رو خورد(چند قاشق سرلاک برنج) دیگه بعد از اون بهش ندادم فقط میخواستم ببینم دوست داره یا نه
خودمم هم هنوز نیستم نمیدونم کجام دارم دنبال خودم میگردم