سلام سلام
این یک هفته که ما نبودیم رفته بودیم خونه خاله جون همیلتون و کیانا اولین مسافرت عمرش رو رفت خونه خاله.بهزاد هم باهامون اومد ۲ روز موند و بعد برگشت.این بار خیلی بیشتر از دفعه قبل خوش گذشت چون دیگه از بارداری و خستگی ممتد خبری نبود و هر روز میرفتیم بیرون.اونجا که بودیم یه شب خیلی بد هم گذروندیم بر اثر حواس پرتی یاشار اتفاقی افتاد.فقط میدونم خدا کیانا رو یه بار دیگه به من بخشید جزئیاتش بماند.(خدایا ممنونم که این هدیه نازت رو از من نگرفتی و یه بار دیگه بهم بخشیدیش)
اونجا که بودیم فقط تغذیه کیانا با من بود دیگه حموم کردن.بغل کردن.خوابوندن.تمیز کردن همه با خاله ها بود یاشار هم که اصلا سراغ من نمیومد.
یک روز ظاهرا روزی بود که ایتالیا بازی داشت رفتیم بیرون موقع برگشتن دیدیم همه ماشینها ریختند توی خیابون همه هم پرچم ایتالیا رو دست گرفته بودند و اونقدر بوق میزدند و سر و صدا میکردند که ما به یکی از مالهای همون نزدیکی پناهنده شدیم.فقط من از این تعجب کرده بودم که اینجا آخه بوق زدن جز در مواقع خیلی اورژانسی ممنوعه اونوقت اینا این همه سر و صدا راه انداخته بودند هیچکسی هم کاری بهشون نداشت حتی پلیسهائی که ایستاده بودند واسه کنترل کردن اوضاع خودشون هم با اونها همکاری میکردند.وقتی رفتیم توی مال با وجودی که همه مغازه ها بسته بود دیدیم همه مردم ظاهرا به خاطر فرار از شلوغی اومده بودند اونجا فقط حیف که دوربین رو نبرده بودم وگرنه عکس میگرفتم از اون صحنه ها از اول تا اخر خیابون همینطور پرچم ایتالیا بود و همه هم صورتهاشون رو رنگ آمیزی کرده بودند.
یک روز دیگه هم رفتیم دریاچه که منظره خیلی خیلی قشنگی داشت و کلی دلم گرفت که چرا وقتی بهزاد بود نرفیم چون واقعا زیبا و دیدنی بود.خصوصا منظره جوجه اردکهائی که یه میلیمتر از صفی که پشت سر مادرشون تشکیل داده بودند خارج نمیشدند و همینطور سگ ابیه که در حال شنا کردن هم دست از چوب خوردن برنمیداشت و هر چی من خواستم ازش عکس بگیرم موفق نشدم چون به محظ اینکه میرفتیم نزدیک که حد اقل معلوم باشه فوری فرار میکرد.خوب اینم از ماجراهای این هفته ای که ما کم پیدا بودیم اینشالله به شماها هم خوش گذشته باشه.
کیانا و یاشار کنار دریاچه

