|
خنده فقط واسه بابا
سلام سلام
کیانا فقط واسه بابا بهزاد میخنده اونم خنده صدا دار و گاهی هم واسه یاشار واسه من اصلا نمیخنده 
فکر نکنید دخترم مو نداره ها از بس موهاش میومد تو چشمش تل براش زدم از نسترن یاد گرفتم

قلب كوچولوي كيانا الان اندازه مشتشه قربون اون قلب كوچولوت برم ناز من

دست در دست مامان

چند روز پیش یعنی روزی که کیانا ۳ هفته شد نوبت دکتر داشتیم واسه چک اپ هفتگی خلاصه صبح زود ۳ تائی (من و یاشار و کیانا) شال و کلاه کردیم و کیانا هم اومد توی آغوشی توی بغل مامان و رفتیم دکتر.دکتر خودمون مرخصی بود و یه خانوم دیگه کارش رو انجام داد وقتی لباسهای کیانا رو در اورد که وزنش کنه طبق معمول عسلک مامان ترسید و شروع کرد به گریه کردن.کلا وقتی کاملا لختش میکنم که لباسش رو عوض کنم یا ببرمش حمام خیلی میترسه انگار حس میکنه میخواد بیفته.خلاصه وزنش خوب بود و گفت که باید از پاشنه پاش باز خون بگیریم گفتم ای بابا شما که توی ۶ روزگی ازش گرفتین(اون روز که برای بار اول ازش خون گرفتند توی خونه خودمون بود و دکتره مجبور شد چند جای پاش رو سوراخ کنه تا تونست همه اون دایره های کذائی رو که هر کدوم اندازه یه ۵ سنتی یا همون ۲زاری خودمون بود پرکنه ۶ تا هم دایره بود دلم کباب شد واسه گلم اما از ترس اینکه باز تکرار نشه هیچی نگفتم چون دکترش گفت اگه مقدار خون کم باشه باز باید خوب بگیرند کیانا اونقدر گریه کرد که نافش که یه کم وصل بود افتاد)خلاصه گفت که اون خون کم بوده و باز باید ازش خون بگیریم گفتم خوب شما که میدونید بچه چند روزه اونقدر خون نداره چرا تو هفته اول ازش خون میگیرید بذارید مثلا همین هفته سوم بگیرید که دیگه احتاج به تکرار نباشه گفت چون این ازمایش هر به خاطر معلوم شدن یه سری اختلالت هست هر چه زودتر انجام بشه بهتره واسه همین سعی میکنیم تو هفته اول تا چهارم این ازمایش رو انجام بدیم.ازش خون گرفت اینبار دیگه اینقدر پاش خون اومد که میشد کل صفحه رو باهاش رنگ کرد.بعد که اومدم خونه دیدم پاش رو با همون سوزنه برش داده و سوراخ نکرده خیلی دلم سوخت چه بلاهائی سر این بچه ها نمیارند ولی چون واسه سلامتیشونه آدم تحمل میکنه.کیانا کلا بیرون رو دوست نداره بر عکس یاشار که هر روز میاد میگه مامانی اماده ای ببرمت دردر منم اگه اوضاع و احوال مساعد باشه میگم آره و میریم بیرون که اکثرا هم با اعتراض کیانا خانوم مواجه میشیم و زودی برمیگردیم.
این روزا یاشار افتاده تو فکر اینکه سوار هواپیما بشه منم بهش گفتم هر وقت خواستیم بریم ایران یا بریم پیش خاله مهدیس همه سوار هواپیما میشیم و میریم بعد هم براش گفتم تا اون موقع البته کیانا راه میره شاید حرف هم بزنه ولی اونشب که بهزاد از سر کار اومد یاشار با ذوق پرید توی بغلش گفت بابا آماده شو میخوایم بریم سوار هواپیما بشیم بریم ایان(ایران)
+ نوشته
شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 18:43 توسط مامان درنا
|
|