تبليغاتX
< Lilypie 6th to 18th Ticker Lilypie 3rd Birthday Ticker
Stats Maker
 

                                                                                    زیباترین هدیه هستی                     

 

این وبلاگ در مورد یاشار و کیانای عزیزم هست 2 تا گل نازی که خداوند بهم هدیه داد یکی رو 1 آذر 1381 و یکی دیگه رو 2خرداد 1385 امیدوارم براشون مادر خوبی باشم و بتونم اونطوری که لیاقتش رو دارند تربیتشون کنم دعای شما مسلما در این راه کمک خوبیه برای من
تولد یاشار در شیراز بیمارستان حافظ ساعت 2:45 بامداد توسط خانم دکتر صمصامی
تولد یک سالگی در ترکیه شهر کایسری
تولد 2 سالگی در کانادا شهر تورنتو
3 سالگی در کانادا شهر کیچنر واترلو
تولد 4 سالگی:عین پارسال
تولد 5 سالگی همیلتون
تولد کیانا در کیچینر بیمارستان گرند هاسپیتال اتاق 14 ساعت 6:45 عصر توسط نسرین بندری
ولی
تولد 1 سالگی تورنتو (نورث یورک)
تولد 2 سالگی همیلتون

صفحه نخست
 


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه

یونا کوچولو
حسین کوچولو
یاسین کوچولو
همنفس
رویای نیمه شب
پوست نارنج
گلدونه و شاینا
زنبورک
علیرضا
مثل کوه سربلند
نی نی کوچولوی مامان و بابا
نونوش
شنگول و منگول
پسر کوچولوی ما
نمک زندگی
طلوع خواهم کرد(خاله صدف)
من و دیبا
مامان آینده
رویای سبز
هنگامه
شاید برای آینده
فرزندان ما
نازنین بابا
یادداشتهای الکترونیکی برای پسرم
کیاناو رایان
خرگوشک
گلهای ما
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین

آبان 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آبان 1387

شهریور 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384

دی 1384

آذر 1384

آبان 1384

مهر 1384

شهریور 1384

مرداد 1384

پیوندها

مامان درنا

دایی امین

خاله مهدیس

اروند

حس قشنگ مادری

خاطرات خانواده

و زیباترین حرف حرفیست که برای تو نگفته ام"مامان باران"

نوشا

مسافر راهي "مامان ياشار"

باباي فردا

rose ma

عشق مامان وبابا

روستائی به نام قلبستان

شبشيدها

خاتونك

رنگین کمانم"ارکا"

تینا و سینا

دخترمون رژینا

دوشس

بابای دلآرام

عسل بانو دختر آبادان

 


تکرار کودکی

وقتی که من ۹ سالم بود.گلوم(یا همون لوزه) رو عمل کردم بماند که چقدر وحشتناک بود.بعد از اون چند روزی خونه برادرم بودم و زن داداشم یه نوار از هنگامه یاشار که برای کودکان خونده بود رو به من هدیه داد.و اون نوار توی اون زمان شد دنیای من.و تا الان هم زیباترین نوار کودکانیه که شنیدم چون علاوه بر این که یاداور دوران کودکیمه تنها نواریه که تک خوانیه و کاملا میشه فهمید چی میگه بقیه نوارای بچه ها اینقدر پر از موزیکه یا اینکه گروهی خوندند که خود من که آدم بزرگم به زور میفهمم که چی میگه وای به حال بچه ها.خلاصه وقتی ترکیه بودیم من شبها خودم اون شعرها رو برای یاشار میخوندم و برای اینکه بفهمه چی میگم همراه با هر شعری حرکتش رو هم اجرا میکردم و یاشار کلی میخندید.و بعد از اون دیگه هر وقت که یکی از اون اهنگها رو میخونم بعضی جاهاش که ساکت میشم یاشار بقیش رو میگه و خودش هم دقیقا همون شکلها رو در میاره و چه لذتی  داره وقتی اون ترانه ها رو از زبون یاشار میشنوم:" پاشو پاشو بهایه   گل وا شده دوبایه ".امروز هم که اون نواز رو گذاشته بودم کلی با هم کیف کردیم.اون از نوار و من از یاشار .دیدم چقدر خوبه که گوش کردن به همین نوار چقدر برای تخلیه انرژی اون موثره چون کلی حرکت ها هست که با هر ترانه ای اجرا میکنه و علاوه بر اون منم با دیدن حرکاتش چقدر انرژی میگیرم در واقع یاشار انرژی اضافشو میده به مامان تا مامان همیشه در خدمت این گل نازش باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 23:0  توسط مامان درنا  | 



چند تا شیرین کاری از یاشار

دیشب بابا و یاشار داشتند با یه بالش کوچیک والیبال بازی میکردند.منم خواب الود رو مبل اونوری تماشاچی شده بودم یه دفعه یاشار اومد گفت مامان تو بنداز هر چی من و بابا اصرار کردیم که با همون بابا بازی کنی به نفعته قبول نکرد تا من تسلیم شدم و براش بالش رو انداختم ولی نمیدونم چطور انداختم که یاشار از همون دور یه نگاه انداخت به من اومد نزدیک دستش رو گذاشت روی پیشونیم بعد گفت مامان (تو تب دائی بویو لالا)

یاشار آب میوه خیلی خیلی دوست داره دیروز آب میوشو داد به من تا من نی رو از داخل پلاستیکش در بیارم منم توی عالم خودم انگار اون رو با دندون باز کرده بودم که دفعه یاشار گفت(نه با دندون با دست  بالا میایی (میاری)) و این دقیقا همون حرفیه که من هر وقت این کار رو میکرد بهش میگفتم

یکی از خاله های یاشار که به یاشار میگه خرس خاله ۲ هفته پیش زنگ زد بعد از کلی اصرار و تمنا یاشار راضی شد از تلوزیون دل بکنه و با خاله صحبت کنه(منم این وسط نقش مترجم داشتم)

خاله:یاشار گلم خوبی خاله جون خاله فدات بشه که دلم یه ریزه شده برات

یاشار:هوبی حاله امین(ارمین)حوبه نیما حوبه نوید حوبه عمو حوبه

خاله:الهی فدات بشم آره اونا هم خوبن دلشون واسه تو تنگ شده

مامان:یاشار بگو خاله جون بیا اینجا(خواهرم هم صدامو میشنید)

یاشار:(با اخم )نه حاله بیاد .پارک سرده

خاله:یاشار بیام اونجا

یاشار اده اما پارک سرده

مامان:نه مامان جون خاله بیاد  خوب بگو خاله بیاد بریم خرید

یاشار:( بازم با اخم)نه بسته

خاله:چی میگه درنا؟

مامان:میگه الکی بلند نشی یه وقت بیای اینجا هم پارک سرده هم همه جابسته هست

خاله:خوب یاشار جون میایم خونتون

یاشار:بیا حاله پوران حونه(بیا برو خونه خاله پوران)

خلاصه که این یاشار ما خیلی خیلی مهمون نوازه اما نمیدونم چرا اون لحظه این حرفا رو میزد.مثلا از وقتی خواهرم اومده کانادا(توی یه شهر دیگه هستند)و ما چند بار رفتیم خونشون هر چیز خوردنی که توی خونه از تعداد خودمون بیشتر باشه میگه این واسه خاله اینهاست.و با یه مکافاتی راضی میشه که اونها نمیتونند بیاند.

بریم سراغ نی نی امروز رفتم دکتر مثل همیشه صدای قلب نی نی رو گوش کردیم اما این بار واضح تر خیلی خوشحال شدم.بعد دکتر جواب ازمایشها رو برام خوند و گفت که امکان هر نوع نقصی رو رد کردند و گفتند ۱ از ۲۶۰ تا گفتم یعنی امکانش هست گفت نه اینها هیچ چیزی رو قطعی نمیگند چون بعدا اگه مساله ای پیش بیاد براشون مسئولیت داره.گفت ولی از طریق دیگه بهت اطمینان میدن که چیزی نیست.و مثلا در مرحله دوم که خونت رو آزمایش کردند دیدن تو جزو اون ۲۶۰ تا هم نیستی میگن این آزمایش احتیاج به پی گیری نداره.و خلاصه خیال من رو راحت کرد.ولی گفت کم خونی و احتیاج داری روزانه ۲ تا قرص اهن بخوریوگفت احتمالا ضعفت هم مال همینه. اواخر هفته اینده هم بریم ببینیم نی نیمون چیه یاشار داداش داره یا اجی.واقعا اسم انتخاب کردن واسه این یکی چقدر سخته باید یه اسمی باشه که اینجا راحت گفته و نوشته بشه و فارسی هم باشه.شماها اسم پیشنهاد بدید ببینیم با این بابای سختگیر به تائید میرسه یا نه.

تولد این فرشته کوچولوهم مبارک باشه که اینقد نازه.یلدای گلم خیلی خوش اومدی به این دنیا امیدوارم با این دستهای کوچولوت آینده درخشانی واسه خودت بسازی و باعث افتخارمون بشی خانومی.در آغوش پر مهر و محبت پدر و مادر مهربونت پاینده باشی گلم

          

           

همگی شاد باشید دوستهای خوبم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 0:45  توسط مامان درنا  | 



پارتی

دیروز یاشار برای جشن کریسمس دعوت بود و با هم رفتیم اول ناهار دادند که کلی خوش به حال یاشار شد چون چیپس و پفک هم جزوش بود و ما هم یه فیضی بردیم و بعد یه دلقک اومد و کلی همه رو خندوند کارهاش همون کارای معمول دلقکها بود اما حرفهاش خیلی خنده دار تر از کاراش بود و خلاصه بعد از مدتها خودش یه تنوع بود.توی شهری که نه فامیلی داری و نه دوستی همین هم برای ما جالب بود بعد از هنر نمائی جناب دلقک هم بچه ها یکی یکی رفتندو از بابا نوئل هدیه گرفتند که هدیه های یاشار یه فیل  یه زرافه یه پنگوئن و یه خرس با دامن قرمز بود که به قول بهزاد خرسه واسه من و بقیه واسه یاشار.

    

  

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 23:22  توسط مامان درنا  | 



اولین تجربه

دیروز و امروز  یاشار نوبت دندون پزشکی داشت.دیروز وقتی که رفتیم اول یاشار یه کم نگران بود ولی هیچی نمیگفت جالب بود که دکتر دیروز رو فقط برای ملاقات گذاشته بود. اول دستیار دکتر که خانوم  پرستار بود اومد و برای یاشار صحبت کرد و بهش گفت که الان دکتر میاد و اون رو میبینه و این صحبت کوتاه برای این بود که یاشار از اولین مرتبه رفتن به دندون پزشکی تجربه بدی نداشته باشه.

خلاصه دیروز دندونهاشو نگاه کرد و گفت خیلی به موقع آوردینش یه خرابی خیلی سطحی روی دندونهای جلوش بود و بعد برای من توضیح داد که فردا (یعنی امروز) میخواد چه کارهائی انجام بده و گفت خوشحالم که اولین باری که اومد اینجا تجربه بدی نداشت و اصلا گریه نکرد.اخر سر هم یه جعبه پر از اسباب بازیهای کوچولو به یاشار نشون داد و گفت چون پسر خوبی بودی میتونی یکی انتخاب کنی.

امروز هم که رفتیم اول پرستار اومد و یک چیزی شبیه دماغ که رنگش نارنجی بود رو گذاشت روی دماغ یاشار و بهش گفت که نفس بکشه.و یاشار هم خیلی آروم خوابیده بود و هر کاری رز ماری(همون پرستاره) میگفت انجام میداد از رز  پرسیدم که این دستگاه چیکار میکنه گفت که به بچه ها کمک میکنه تا آروم باشند و احساس ارامش میده به اونها و اون اضطراب رو ازشون میگیره. بعد که دکتر اومد خوب با یاشار شوخی کرد و یه خورده صبر داد و بعد کارش رو شروع کرد توی همون حین با یاشار هم حرف میزد و من تو این فکر بودم که به دکتر دندونپزشک اطفال باید چقدر روانشناسی اطفال هم بلد باشه تا بتونه یه بچه رو اینطور زیر دستش آروم نگه داره.و همش از یاشار تعریف میکرد و میگفت من باورم نمیشه تو فقط ۳ سالت باشه و منم با هر تعریف اون قند توی دلم آب میشد.همون موقع بود که گفتم کاش دوربین آورده بودم و از اولین تجربه یاشار فیلم و عکس میگرفتم.خیلی دلم سوخت که یادم رفته بود.کار دکتر کمتر از ۱۵ دقیقه طول کشید و یاشار خوشحال و راضی بلند شد تا بره و از جعبه اسباب بازی یه چیز دیگه برداره آخر کار هم با دکتر دست داد و خداحافظی کردیم اومدیم. خیلی خوشحال بودم که تمام مدت یاشار آروم خوابیده بود و هر چی که دکتر میگفت رو به راحتی گوش میکرد و انجام میداد و توی دلم خدا رو از داشتن همچین گلی خیلی شکر کردم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:51  توسط مامان درنا  | 



هفته پیش که رفتم کتابخونه همینطور که ایستاده بودم برای تحویل کتاب یهو از حال رفتم و وقتی چشم باز کردم دیدم یاشار جلوم ایستاده و وحشت رو میشد توی چشمهاش دید.نمیدونم چرا اینطوری میشم برای یاشار هم دقیقا از ماه چهارم بارداری این حالت شروع شد و   تا ۱ سال و نیمگی  یاشارهم ادامه داشت.طوری که اگه ۵ دقیقه یه جا می ایستادم افتادنم حتمی بود.به قول بهزاد باید یه صندلی تا شو بزارم توی کالسکه یاشار که همه جا بتونم بشینم که دیگه از این بلاها سرم نیاد.جالب اینه که اگه کسی من رو ببینه باورش نمیشه که من از نظر جسمی اینقدر ضعیف باشم.چون به ظاهرم نمیاد .تصمیم دارم دیگه ترم اینده رو نرم کلاس چون بدون ماشین اون هم توی این سرما و یخ بندون کاری جز ازار دادن خودم و یاشار و نینی نیست. یه چیز دیگه من نمیدونم چرا این روزها یه خورده عصبی شدم یه دفعه به خودم میام میبینم دارم داد میزنم(خدا منو ببخشه) اغلب این از کوره در رفتنها بیخود و غیر اردایه انگار.این روزها یاشار اکثر حرفهاشو به انگلیسی میزنه هر چند توی خونه کسی نیست که باهاش انگلیسی صحبت کنه و حتی من جواب جمله های انگلیسیش رو هم به فارسی میدم اما انگار نه انگار گاهی اوقات میگم یاشار فارسی بگو.همون جمله انگلیسی رو خیلی اهسته و شمرده میگه مثلا یعنی فارسی گفته.زبون فارسی زبانیه که برای یاد گیری واقها مشکله خصوصا که ما همه کلمات رو از حالت کتابی خارج میکنیم و به صورت کوتاه تر میگیم(باران=بارون خانه=خونه می اید=میاد) و تمام کلمات حالا دیگه اون خارجی بد بختی که کلمات کتابی فارسی رو یاد میگیره مشکله خودشه که کلمات کوتاه شده رو با اون یاد گرفته هاش مطابقت بده.اما یک تصمیماتی اتخاذ شده واسه یاشار گلی این که ماهواره نصب کنیم تا بتونه فارسی رو ببینه و بشنوه مطمئنم که اینطوری توی روند یادگیریش  تاثیر بیشتری میگذاره.خصوصا که اون فارسیه برنامه کودک باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 18:27  توسط مامان درنا  | 



امروز اولین روز کار دوم بهزاد بود.میدونستم احتمالا روز پر استرسی رو پشت سر گذاشته چون به هر حال توی یه مملکت دیگه اون هم بدون اینکه زبان بلد باشی بخوای گلیم خودت رو از اب بکشی کار اسونی نیست.اما خوشبختانه بهزاد اگه بخواد کاری رو انجام بده از عهده اون به خوبی بر میاد.به هر حال یاشار از شوق دیدن بابا اتاقش رو مرتب کرد و وقتی بابا اومد هم من و هم بهزاد خیلی خسته بودیم اما با این همه سعی کردیم لحظه های خوبی داشته باشیم بعد از شام به اتفتق هم اومدیم و چند تا وبلاگهای دوستان رو خوندیم و لذت بردیم(منظورم از گفتن همه کارهامون اینکه که به خودم یاداور بشم گاهی اوقات ما میتونیم با کارهای خیلی جزئی لحظات خوشی رو برای خانوادمون بیافرینیم)بعد از از وب گردی ۳ تائی رفتیم وی زمین اشپزخونه نشستیم و بادوم شکوندیم که این وسط از بادم شکوندنهای یاشار هم کلی خندیدیم هم لذت بردیم چون با چکش میزد روی یه بادوم اگه بادمه در رفت میرفت میاوردش و روز از نو روزی از نو بعد از اون بابائی خوابید و یاشار روی کمر بابا راه رفت تا خستگی بابئی در بره و بعد یاشار خوابید تا بابا روی کمر اون راه بره خلاصه بابا هم با دست کمر یاشار رو ماساژ داد که یه دفعه دیدیم یاشار میگه اخ بابائی پوکیدمنظورش کمرش بود که ظاههرا ماساژ بابائی خیلی قوی بود.و بعد از اون هم یاشار و بابا رفتند حمام.

این بود انشای من در مورد هم از اولین روز کار دوم بابائی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 4:45  توسط مامان درنا  | 



امروز عصر همینجور با یاشار نشسته بودم که یه اتفاق با مزه افتاد البته از ان اتفاقها زیاد میوفته

مامان:یاشار جون پلو میخوای؟       یاشار:نوچ(البته با سر میگفت)

مامان:به شوخیچلو میخوای           یاشار:نوچ

مامان:سلو میخوای(مثلا داشتم شوخی میکردم)  یاشار :نوچ

مامان:قلو(بر وزن پلو) قلو میخوای؟       یاشار :اده

مامان:ها؟                 یاشار:قلو بده  قلو بیار

مامان:اوا الکی گفتم قلو از کجا بر دارم بیارم واست

یاشار:قلو بیار قلو بده

حالا که هیچوقت هیچی نمیخوردا حالا همین یه دونه چون اسمش عجیب غریب بود میخواست منم بهش گفتم اب نبات میخوای گفت اره گفتم اگه موز بخوری بهت اب نبات میدم  دیگه بچم رفت پی موز خوردن یادش رفت بهش وعده وعید دادم منم از خدا خواسته هیچی نگفتم دیگه

اینم از خراب کاری من مثلا میخواستم یه نموره با این گل پسر شوخی کنما چه مکافاتی واسه خودم درست کردم.بالاخره هر جوری بود حواسشو پرت کردم.(تا من باشم دیگه از این شوخیا نکنم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 3:8  توسط مامان درنا  | 



تولد یاشار

سلام سلام سلام

دیشب تولد یاشار بود.واسه همین یه ۳ روزی(۳ روز واسه یه معتاد دیگه حساب کنید یعنی چی)نتونستم بیام پشت کامپیوتر.از جمعه شب خواهرم اینا اومدند و خیلی خوب بود وگرنه تا دیشب از اضطراب میمردم باز اونها بودند حواسم پرت بود.دیروز صبح شروع کردیم به غذاها رو اماده کردن و خواهر زاده ها هم کار تزئین رو به عهده گرفتند که واقعا کارشون عالی بود.من دوست داشتم پیتزا بدیم  چون بی دردسر تر بوداما بهزاد گفت چون همکارای من میخواند بیان بهتره یه غذائی بدیم که ایرانی باشه و خلاصه کلی من رو انداخت توی دردسر البته خودش و خواهرم خیلی کمک کردند اما اضطراب اینکه خوب در بیاد اندازه باشه یا نه منو کشت.از روز قبلش که رفتیم خرید برای وسایل و کیک یاشار مرتبا میگفت کهmy birthdayو کلی خوشحالی میکرد.اخه اولین بارش بود که افراد دیگه هم توی روز تولدش بودند .اولین سال تولدش رو ترکیه بودیم و هیچکس نبود از فامیل.دومین سال تولدش هم تورونتو بودیم و باز هم تنها بودیم.اما امسال بقیه هم بودند و جای کسانی هم که نبودند خیلی خالی بود.مونا جون هم قرار بود بیاد و من خیلی خوشحال بودم که حد اقل یه بچه هست توی تولد یاشار و هم اینکه میتونم با مونا بیشتر اشنا بشم.اما گفت که نمیتونه بیاد چون مهمون براش بیاد وای به حالش اگه بفهمم کلک زده .و ۲تا دیگه از همکارهای بهزاد هم نیومدند که قرار بود با خانواده بیاند و اون یکی هم که اومد بیچاره هم تنها اومده بود و هم توی یه جمع ایرانی هاج و واج مونده بود چون همه فارسی حرف میزدند اما خوب بهزاد هواشو داشت و نمیگذاشت که احساس تنهائی کنه اما خیلی خواب الو بود من که باهاش حرف زدم گفتم از غذای ایرانی خوشت اومد یا نه گفت خوب بود اما من نتونستم زیاد بخوذم چون دیشب مهمونی بودم و زیاد خوردم و امروز تا ساعت ۴ عصر خواب بودم و الان اصلا گرسنه نیستم و خوب منظورش از زیاد خوردن حتما مشروبات بوده وگرنه چیزای دیگه نمیتونه ادم رو تا ساعت ۴ عصر بیهوش کنه.خیلی خیلی خسته شدم اما به شادی یاشار می ارزید چون بی نهایت خوشحال بود و از اول تا اخر مهمونی برامون میرقصید.و موقع بریدن کیک هم چشماشو میبست و به حساب خودش ارزو میکرد و بعد شمع رو فوت میکرد.بعد از باز کردن کادوها هر کسی با یکی از کادوهای یاشار سرگرم بودو در کل خوش گذشت و جای اونهائی که نبودند خیلی خالی بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 3:28  توسط مامان درنا  |